X
تبلیغات
خدا برگرد






خدا برگرد

که اینجا رهنوردی مانده در راهی به راهت اشک می ریزد




شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا ......

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 11:31 توسط گلاله|




دنیای من پر از دستهاییست که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقاب ها ...

دنیای من پر از آدمهاییست که فقط فعل هایی را صرف می کنند که

برایشان صرف داشته باشد ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 11:57 توسط گلاله|




نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 12:44 توسط گلاله|




تو كجايي سهراب؟؟؟

آب را گل كردند

چشمها را بستند و چه با دل كردند

صبر كن اي سهراب

گفته بودي قايقي خواهم ساخت

قايقت جا دارد؟؟؟

من هم از همه ي اهل زمين دلگيرم

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 9:31 توسط گلاله|






نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 11:37 توسط گلاله|




یادمه بچه بودیم
تو گذشته های دور
اون زمان که قلب ما
پر بود از شادی و شور
روزی که تورو دیدم
موهاتو بافته بودی
با گل سفید یاس
گلوبند ساخته بودی
بعداز اون روز قشنگ
 از خدا راضی شدم
 از دم صبح تا غروب
با تو همبازی شدم
چه روزهای خوبی بود
ولی افسوس زود گذشت
تا یه چشم به هم زدیم
روز و هفته ها گذشت
یادمه روی درخت
دوتا دل کنده بودیم
سال بعد از اون کوچه
 ما دیگه رفته بودیم
شاید اون دلا دیگه
 خشکیده رو ساقه ها
شاید هم بزرگ شده
 زیر بال شاخه ها
چه روزهای خوبی بود
ولی افسوس زودگذشت





نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 7:51 توسط گلاله|




کاش … کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود

دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام

سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست

دنیا راببین … بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید

بچه بودیم درد دل را با هزار ناله می گفتیم،همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم،درد دل را به صد زبان می گوییم

اما هیچ کسی نمی فهمد...!!!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 14:54 توسط گلاله|




چشم من بيا منو ياری بکن 

گونه هام خشکيده شد کاری بکن 

غيره گريه مگه کاری ميشه کرد 

کاری از ما نمياد زاری بکن 

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد 

تا قيامت دل من گريه ميخواد 

هرچی دريا رو زمين داره خدا 

با تمومه ابرای آسمونا 

کاشکی ميداد همه رو به چشم من 

تا چشام به حال من گريه کنن 

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد 

تا قيامت دل من گريه ميخواد 

قصهء گذشته های خوب من 

خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن 

حالا بايد سر رو زانوم بذارم 

تاقيامت اشک حسرت ببارم 

دل هيشکی مث من غم نداره 

مثل من غربت و ماتم نداره 

حالا که گريه دوای دردمه 

چرا چشمام اشکشو کم مياره 

خورشیده روشن ما رو دزديدن 

زیره اون ابرای سنگين کشيدن 

همه جا رنگه سياهه ماتمه 

فرصت موندنمون خيلی کمه 

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد 

تا قيامت دل من گريه ميخواد 

سرنوشت چشاش کوره نمیبینه 

زخم خنجرش ميمونه تو سينه 

لب بسته سينهء غرق به خون 

قصهء موندن آدم همينه 

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

تا قیامت دل من گریه می خواد

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 8:27 توسط گلاله|






آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
 حالا اما...
نمی خواهم برخیزم
در سیاهی این شب بی ماه

می خواهم اندکی بیاسایم
فردا.....
فردا
شاید برخیزم...
شاید.............

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام...
چرا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 18:42 توسط گلاله|


نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 8:52 توسط گلاله|




استعداد عجیبی در شکستن داری...

 


قلب...غرور...پیمان...

 


استعداد عجیبی در نشستن دارم...

 


به پای تو...به امید تو...در انتظار تو


نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 13:0 توسط گلاله|




سلام باران دیر آمدی وباد همه خوبیها را برد...
دیر آمدی باران... و من جایی در نبودن حجم تو خشکیدم و...
حالا دیگر در کوچه پس کوچه های سرگردانی به دنبال فراموشی سرگردانم در کوچه های تردید،به دنبال کلید برای خاموش کردن لامپهایی می گردم که روشنایی دنیایم را ساختند و امروز وسعت دنیایم ناپیداست ومن خورشید را می خواهم برای بی معنا کردن سوسوی چراغهای مصنوعی!
حیرانم در سکوت راز آلود مسئله هایم!ذهنم از این همه سکوت مردابی شده که واژه هایم را درخود فرو می برد و جمله ای حاصل نمی شود تا جواب پریشانی هایم بشود!
سوال می پرسم و بانگاه پاسخ،اما من زبان نگاه نمی دانم!گویا رسم سخن گفتن هم از یاد رفته... ونگاه است که گاهی دهن لقی می کند برای برملا کردن اسرار!این را از غریبه ای شنیدم،غریبه ای که قربتش محال بود. گم شدم در خم کوچه هایی که بوی هیچ آشنایی شامه ام را نوازش نکرد...
سرگردانتر ازتمام لحظه های سرگردانیم گام می گذارم برپیچ ها و گذر میکنم...
به خیالم اگر ارثیه های بزرگسالی ام را بفروشم می توانم دنیایم را به آرزوهای دوران کودکی اش برسانم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 15:17 توسط گلاله|


خانه ای با سقفی مقوایی و با زیر بنایی آبرنگی

هر گز سایه بان خوبی نبود در اوهام اوراق خیس دفترم
آنقدر اشکهایم را نوشتم که چشمانم تمام شدند
شاید دیر شود
وقتی
تو بیایی و من ...
جای پای خاطره ای شده باشم

این روزها چقدر هوای حوصله ام ابریست
و هوای چشمانم بارانی
یک تلنگر ساده را با رعد مهیب اشتباه می گیرم
و سرو کارم به بغض می افتد.
گم که می شوم پیدایت می شود
این روزها  نه این شبها
حوالی خوابهایم خیس و بارانی است
با هر تکه ابری قطره بارانی می شوم
و بر احساس تنهایی هوار می شوم
این روزها اعتراف می کنم که دلم تنگ است
این روزها احساسم شده یک علامت سئوال؟!
این روزها دلم برای دریا تنگ می شود
با چشمان بسته به موجها سلام می دهم
و برای ماهیها دست تکان می دهم...



                                                                                                                

             درپناه خدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 15:11 توسط گلاله|



      قالب ساز آنلاین      


<>